امروز دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

معما جای علامت سوال چه عددی قرار می گیرد؟

معما , معما جدید , معما باحال , معما سخت , معما جالب , معما ریاضی , معما المپیادی , تست هوش , تست هوش جدید , تست هوش ریاضی , تست هوش سخت

پرشین جوک – معما : تعدادی معادله داده شده است. با توجه به منطق موجود در این حاصلضرب ها، علامت سوال را تعیین کنید.

همانطور که مشاهده می کنید، تعدادی حاصلضرب وجود دارند که نتیجه آنها، از منطق خاصی بدست می آید. آیا می توانید بجای علامت سوال، پاسخ صحیح را بیابید؟

بقیه در ادامه مطلب

اس ام اس دلتنگی به زبان انگلیسی

اس ام اس دلتنگی , اس ام اس دلتنگی جدید , اس ام اس دلتنگی عاشقانه , اس ام اس عاشقانه , پیامک دلتنگی , اس ام اس غمگین , اس ام احساسی , پیامک احساسی , پیامک عاشقانه , پیامک عاشقانه جدید , اس ام اس دلتنگی انگلیسی , اس ام اس به زبان دیگر


I’ll Take Bricks And Write
“I Miss U” On Them And
Throw It On Ur Head To
Make U Feel,
How Much It Pains When
“I Miss U”

بقیه در ادامه مطلب

بیوگرافی رضا عطاران

بیوگرافی , بیوگرافی بازیگران , بیوگرافی بازیگران زن , بیوگرافی مرد , بیوگرافی بازیگران خارجی , بیوگرافی بازیگران ایرانی , رضا عطاران , عکس رضا عطاران , زندگی نامه رضا عطاران

روش تازه نگه داشتن میوه و سبزیجات

مطالب خواندنی , مطالب خواندنی جدید , مطالب خواندنی جالب , مطالب علمی , دانستنی , دانستنی جدید , مطالب جدید , مقاله علمی , میوه و سبزیجات , تازه نگه داشتن سبزیجات, روش نگه داری میوه , تازه نگه داشتن میوه

بقیه در ادامه مطلب

اس ام اس خداوند

اس ام اس عاشقانه , اس ام اس خداوند , پیامک خداوند , اس ام اس خدا , پیامک خدا , اس ام اس احساسی , اس ام اس زیبا , پیامک زیبا , جملات زیبا
بشنو صدای گریه ی دختر بچه ای رو که ۴ سال بیشتر نداره ولی باید یاد بگیره بدون باباش زندگی کنه

بقیه در ادامه مطلب.
.
.
.
.
.
برای شفای همه ی بیمارا دعا کنیم

داستان زیبا انسانیت، ساده یا پیچیده؟!

داستان , داستان زیبا , داستان آموزنده , داستان ایرانی , داستان پندآموز , حکایت , حکایت های ایرانی , حکایت آموزنده

عکس جوک – داستان : چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها افراد زیادی اونجا نبودن، ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و …

بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده، خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش اون جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن اون کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت.

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

 

صفحه 10 از 12« بعدی...89101112

برچسب ها